بستن تبلیغات

*دیانا * الهه ی ماه
شمارش معکوس تولد 2 سالگی

                                

 

                                                                

 

 

 

[ شنبه 23 فروردين 1393 ] [ 16:47 ] [ مامان دیانا ]
[موضوع : ]

[ ]

سفرنامه ی حج


 *معبودا*


متبرکم گردان به نامت

متبلورم گردان به عبادتت

متذکرم گردان به ذکرت

مرحمتم گردان به رحمتت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختر نازم ،حاجی کوچولوی ماهم ، سلام

به لطف و مرحمت خدا دیدار خانه ی معبود میسر شد . سفری که لحظه به لحظه اش برامون خاطره ساز شد. خدایا لذت بندگی را از ما نگیر

روز 23 اسفند سال 92 ساعت 13:30 دقیقه از تبریز به سمت مدینه حرکت کردیم. اولین بار  بود که سوار هواپیما میشدی . کلی ذوق کرده بودی که به قول خودت هاومنی(هواپیما) دیدی. کلا 3 ساعت و نیم طول کشید که شما  دو ساعتشو خواب بودی.

 

 فرودگاه تبریز

داخل هواپیما

 

 

درست ساعت 5 به وقت ایران رسیدیم به فرودگاه مدینه

بعد از کارهای فرودگاهی سوار اتوبوس شدیم و رفتیم هتل. مسافت هتل تا مسجدالنبی بصورت پیاده 5 دقیقه راه بود. خیلی نزدیک بودیم و این باعث شده بود بلافاصله بعد از اذان خودمونو واسه نماز جماعت برسونیم مسجدالنبی . هوا فوق العاده خوب بود. برخلاف تصور  و البته به شانس ما خنک خنک بود. همچین باد میوزد که بهت سویشرت پوشنده بودیم. درست سر اذان مغرب وارد هتل شدیم. چون شب شهادت حضرت فاطمه بود بهمون گفتن شام بخورید ساعت 9 پایین باشید تا همگی برای عرض ادب و تسلیت به پیامبر بریم به مسجدالنبی.

 

مقابل درب ورودی هتل

23 فروردین ساعت 10 شب

فکر می کردیم توی خوابیم. رویایی ذهنمون به واقعیت پیوسته بود. چشممون که به گنبد سبز افتاد بی اختیار اشک جاری شد. یه حس خاصی توی وجودمون موج میزد.ما لایق این همه لطف خدا نبودیم.

اینکه میگن مدینه ی منوره بی خود نیست . توی مسجدالنبی شب و سیاهی معنی و مفهومی نداره.

نورانی و سرشار از حس ارامش.به مدت 5 روز مهمان پیامبر بودیم. درسته که برنامه های مسجدالنبی برای ما ایرانی ها ازار دهنده هست ولی به لطف خدا و به یمن دختر نازی مثل شما اوضاع بر وفق مراد ما بود. اینکه قبرستان بقیع خانم ها رو نمیذارن ، اینکه حق ورود به روضه ( محوطه ای در داخل مسجد النبی که در زمان قدیم فاصله ی بین خانه ی پیامبر و خانه ی حضرت فاطمه بود و رنگ موکت هاش برخلاف همه ی موکت های مسجدالنبی که قرمز است به رنگ سبز بود. قبر پیامبر و همچنین منبر و محل اذان گفتن بلال، ستون توبه و ستون های دیگه هم همونجا درست زیر گنبد سبز بودند) در ساعات خاص و بصورت نوبتی می فرستادند که گروه ایرانی ها رو اخر از همه راهی می کردن!!!! البته برا اقایون همیشه باز بود ولی ازدحام اونجاهم خیلی زیاد بود. تنها بچه توی کاروان که روضه رو دید شما بودین. بابا اصغر درست نماز مغرب شما رو برد که روضه رو ببینی ولی چون سر اذان رسیده بودین درهاشو بسته بودند از انجا که عرب ها عاشقت بودن بابا اصغر می گه به یکی از مامورهای عرب گفتم میشه بچه رو ببرم تو؟ اونام شما رو از پشت فرستاده بود تو روضه. و شما با بابا اصغر نماز مغرب رو کنار قبر پیامبر خونده بودین. چون عکس هامون خیلی زیاده گلچینی از عکس ها رو توی وبلاگت میذارم .

 

**عکس های مدینه**

 

 

 

 

 

شما رو که از بغل میذاشتیم زمین زود مردم میومدن ازت عکس مینداختن از خود راضی کلا برا خودت سوپر استاری شده بودیقلبنیشخند واسه همین کلی دوست پیدا کرده بودیم.

خیلی لحظه های خوبی داشتیم. موقع نماز مردم با ملیت های مختلف ، با رنگ پوست های مختلف ، مذهب های مختلف کنار هم با مهربانی وایمیستادیم و هر کس با زبان خودش با خدای خودش راز و نیاز می کرد. بعضی از عرب ها اونقدر رنگ پوستشون تیره بود که ادم پیششون احساس سفیدکنندگی می کرد!!خنده  ولی اینکه همه با هم مهربون بودیم خیلی احساس خوبی بود.

 

 

 روضه مسجدالنبی- دیانا کوچو در کنار قبر پیامبر

روضه از طرف خانم ها

روضه از طرف اقایون

داخل مسجدالنبی - ساعت 11 شب

 

 

 

میرفتی درهارو میزدی و می گفتی:

کیه؟

منمخنده

 

کل محوطه ی مکه و مدینه پر از ملخ های بزرگ به اندازه ی یک انگشت بود!!!!!

بدجوری ازشون میترسیدیلبخند این یکی به داخل مسجد راه پیدا کرده بود که شما کشفش کردی.

 

 

 

 

 

 

از صبح تا غروب چترهارو باز می کردن. این عکس مربوط به بسته شدن چترهای مسجدالنبی بود.

 

قبرستان بقیع

 

 

*بین الحرمین*

(متاسفانه هرجا که مکان مذهبی بود دورو برش پر بود از دست فروشها)  خدایش بالای کوها هم دست فروشی می کردننیشخند

 

28 فرودین ساعت 13 - درست روز ماهگردت که وارد ماه بیست و چهارم شدی

لباس احرام هامونو پوشیدیم و شهر مدینه رو به قصد مسجد شجره ترک کردیم.

 

 

 

مسجد شجره

تقریبا 3 ساعت اونجا بودیم. با لبیک گفتن محرم شدیمو بعد از خواندن نماز مغرب و عشا راهی مکه شدیم.

 

 

داخل مسجد شجره

 ساعت یک نصف شب رسیدیم به مکه

20 دقیقه بهمون فرصت دادن تا بریم ساک هامونو بذاریم اتاق هامون و بعد بریم برای مناسک حج.

دل توی دلمون نبود. مادر جون لطف کرد شما و دانیال رو نگه داشت و ما با کاروان راهی مسجدالحرام شدیم. بهترین لحظه ی عمرم سجده ی شکری بود که به محض دیدن کعبه اتفاق می افته. معاون کاروان بهمون گفته بود اگه توی سجده ی شکر سه تا حاجت داشته باشین عرض یک سال خدا بهتون میده! من و بابا اصغر واسه اون لحظه هماهنگ شده بودیم که خواسته هامون متفاوت باشه!!! ولی مگه میشه ادم عظمت معبودش رو ببینه و دهانشو رو برای حاجات مادی باز بکنه. بزرگی خدا رو ببینیمو خواسته های کوچک داشته باشیم!!!! اداب وارد شدن به کنار کعبه اینه که سرت پایین باشه ، اهسته قدم بداری که برای هر قدمی که برمیداری گناهی از گناهات پاک میشه ، وقتی رسیدی بشینی و یک دفعه سرت رو بلند کنی! اونوقت به محض دیدن کعبه ناخواسته به سجده میافتی. حال و هوایی بود غیر قابل وصف. جز طلب مغفرت و عاقبت بخیری چیزی به زبانم نیومد. چیزی جز زیبایی توی اون لحظه ندیدم.

گریه های خالصانه ، التماس های عاشقانه ، حال و هوای عارفانه....

وقتی سر از سجده برداشتم اولین حرفی که با خدای خود گفتم ذکر تشهدم بود وبس

الله اکبر ، اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان محمدا رسول الله

بعد با گروه اماده ی طواف شدیم . از ساعت دو شروع شد وتا چون به نماز صبح برخوردیم طواف نساء موند بعد از نماز صبح. و همگی ساعت 7 صبح روز 29 اسفند 92 از حالت احرام خارج شدیم و به جمع حاجی ها پیوستیم. برای همه عزیزان، دوستان ، التماس دعا کنندگان ، از ته دل دعا کردیم و حتی روز 3 فروردین طواف مستحبی انجام دادم و ثوابش رو به همه ی کسانی که التماس دعا کرده بودند هدیه کردم . روز 2 فرودین هم چند نفر از افراد کاروان که بابا اصغر هم توشون بود دوباره رفتن مسجد تنعیم محرم شدند و اینبار به نیابت از طرف دیانا ، اتا و اناجون مناسک رو انجام داد و دیانا هم واقعا حاجی کوچولو شد.

 

روز 29 فرودین ساعت 19

دیانا موقع شنیدن اذان، منتظر اومدن سرویس هامون بودیم که بریم برای سال تحویل کنار خانه ی خدا باشیم

 

 

قربون خواهر زاده ی گلم و دختر نازم برم

29 فروردین و اولین دیدار دیانا با خانه ی خدا

درست یک دقیقه مونده به سال تحویل دانیال اب زمزم رو ،روت خالی کردخنده ما هم به فال نیک گرفتیم. خوب شد با خودم لباس برداشته بودم و زود لباست رو عوض کردم هر چند دوست داشتم با لباس سفید احرامت سال رو تحویل کنی ولی خوب دیگه بدنت با اب زمزم متبرک شدلبخند .این عکس درست موقع سال تحویل هست که ما خانوادگی جلوی باب اسماعیل نشسته بودیم. مدیر و روحانی کاروان گفته بودند لحظه ی تحویل سال روبوسی نکنید ، شکلات پخش نکنید ، و دستم نزنید چون این وهابی ها  میان اذیت می کنند! واقعا این شرطه ها خیلی خشن بودن. هم توهین می کنند و هم دست بزنشون خوبه. البته خداروشکر واسه کاروان ما اتفاقی نیافتاد .ما هم مثل بچه ی ادم نشستیم و سال تحویل شد و دو رکعت نماز شکر خوندیم. ولی ما کار خودمونو کردیم( یواشکی روبوسی کردیم ، شکلاتهامونو هم طوری پخش کردیم که انگار مواد مخدره!!!!خنده ) اولین کسی رو هم که توی اون ازدحام دیدیم ( در حین پخش یواشکی شکلات)روحانی و مدیر کاروان بود نیشخند ماشالله رو که نیست به خود اونا هم شکلات دادیمنیشخند کل ایرانی ها سال تحویل توی مسجدالحرام بودن. خیلی خیلی شلوغ بود ولی زیبا و بیاد ماندنی .

 

چون خیلی شلوغ بود  بعد از سال تحویل رفتیم طبقه ی بالا و از اونجا فقط به کعبه نگاه کردیم

این بار چشماهامون راز و نیاز می کردند و دهانمون بسته بود

 این حاج اقا هم معاون فرهنگی هتل بود که عاشق شما شده بود. برا شما و دانیال هم جایزه داد

کوه صفا

 

دیانا در راه مسجدالحرام برای شرکت در نماز جمعه

مسعی

(میان کوه صفا و مروه از بیرون محوطه)

مسعی

(میان کوه صفا و مروه )

این قسمت که چراغش سبز هست مستحبه که آقایون حالت دویدن داشته باشن

دانیال و دیانا در نماز جمعه

 کوه صفا از طبقه ی دوم

برج ساعت

محل تولد پیامبر که الان کتابخانه ی مسجدالحرام هست

قبرستان ابوطالب

جبل ثور

 جبل الرحمه

(صحرای عرفات)

دوست فیلیپینی که مشتاق عکس گرفتن با دیانا بودنیشخند خودش عکس گرفت بعد رفت دوستاش و خانوادشم اورد یه عکس دسته جمعی باهاشون گرفتیمنیشخند هرچقدر گفت بیا بغلم نرفتی که نرفتی خنده

 مشعر الحرام

سرزمین منا

جمرات

البته ما از دور دیدیمگریه از بچگی دوست داشتم به شیطان سنگ پرت کنمنیشخند قدیما که حج عمره 15 روزه بود مردم رو می بردن نمادین سنگ پرت می کردن ولی الان که 10 روزه شده از دور بهمون نشون میدن که این جمرات هستگریه ایشاله حج تمتع ثبت نام می کنیم و میریم به این شیطان سنگ پرت می کنیم که وارد جلدمون نشهچشمک

کوه نور و غار حرا

درست پشت سر شما بود. اینهم روحانی کاروان حاج اقا مطهری نژاد

عاشقش شده بودی و هی صداش می کردی : حاجی حاجیخنده   اونم می گفت جانم جانم بعد باهاش دالی بازی می کردینیشخند

اول فروردین 93 یه اتفاق تلخی برامون افتاد و اون به زمین خوردن شما بود که متاسفانه یه وری که افتادی استخوان صورتت (لپ سمت راست) یکم کبود شد و از روز دوم این کبودی تا چشمت بالا رفت. خدا رحم کرد که پیشونیت به پله نخورد و درست لبه مرز، ازش رد شدی. خیلی به چشم میومدی. کار ما شده بود صدقه دادن ولی بازم افاقه نمی کرد. جلوی چشم ما پات گیر کرد به یه ذره لبه ی سرامیک و اونم  اینجوری کبود شدی. خدا همیشه پشت و پناهت باشه دختر نازم

دوم فرودین و دومین محرم شدن بابا اصغر به نیابت از طرف شما و پدر و مادرش

 و اما بهترین روز سفر

روز دوم هم با سرعت برق و باد به پایان رسید و ما هنوز دستمون به کعبه نخورده بود. دیگه از خواب زدیم تا به ارزوهامون برسیم. ساعت 2 نصف شب بابا اصغر و مادر جون از محرم شدن دومشون خارج شدن و اومدن به هتل. شما و دانیال رو خوابونده بودیم . اینبار پدر جون که پیشکسوت حج بود دوتا دختراشو  برد به بیت الله . کعبه چهار تا رکن داره ، اینکه توی کدوم رکنش حاجت بخوای ، توی کدوم رکنش نماز بخونی و توی کدوم رکنش توبه کنه همه نیازمند این بود که بیت الله اروم باشه تا ما اعمال مستحبیمون رو انجام بدیم. بهترین زمان برای رفتن به بیت الله یکی ساعت 2 نصف شب بود و دیگری ظهر حوالی ساعت یک .

خداروشکر خلوت بود و پدر جون من و خاله سونیا رو یکی یکی برد و ما تمام اعمال مستحبی مونو انجام دادیم.وااااااااااااااااااااااااای چه لحظه های باشکوهی که ادم دستش به کعبه می خوره و صورتش رو به کعبه می چسبونه و از ته دل، های های گریه می کنه. وقتی دستت رو از رو کعبه برمیداری بوی گلابش رو دستت میمونه! زبان برای گفتن زیبایها عاجز....

چون روحانی کاروان گفته بود میتونید طواف مستحبی در حق همه ی التماس دعا کنندگان انجام بدین و ثوابش رو هدیه بکنید به اونها خیلی دوست داشتم این کارو بکنم  واسه همین به پدر جون گفتیم شما برو هتل و ما بعد از نماز صبح میایم. جونم برات بگه دختر گلم ، کیف و کفشم رو دادم به خاله سونیا تا برم طواف مستحبی انجام بدم. نزدیک یک ساعت طول کشید و درست موقع نماز طواف پشت مقام ابراهیم اذاذن صبح شد! اونجا نمیذارن خانم ها توی محوطه ی بیت الله الحرام ( دور کعبه)  نماز های یومیه رو با جماعت بخونند واسه همین همه ی خانم هارو میندازن بیرون تا برن داخل مسجدالحرام بخونند!!!!!!!!!!!گریه این بود که ما دیگه خاله سونیا رو گم کردیم!!!چشمک بعد از نماز برگشتم بیت الله جای گم شدم( اخه کیف و کفشم دست سونیا بود) نزدیک یک ساعتی نشستم دیدم از خواهر خبری نیست که نیست ! دیگه صبرم لبریز شد با پای برهنه راهی هتل شدمعصبانینیشخند  وقتی سوار سرویس شدم خانم بغل دستیم گفت دخترم نذر کردی ؟! گفتم واسه چی ؟! گفت پا برهنه ای  اخهخنده ما هم خجالت کشیدیم گفتیم نه حاج خانم  خواهرمونو با کفشامون گم کردیمنیشخند البته فکر کنم طواف مستحبی ما با این پا برهنگی بی قید و شرط قبول شدنیشخند ما حجت را در حق التماس دعا کنندگان تمام کردیم امید بود که انها نیز ما را از دعای خیرشون بی نصیب نکنندلبخند هیچی دیگه رسیدیم هتل دیدیم خواهرمون جلومون ظاهر شد!!!منتظرنیشخند سونیا توی ایستگاه سرویس ها منتظر من بوده منم توی جایی که قرار بود بعد از طواف برگردم! حالا قضاوت با شمامتفکرنیشخند رفتیم خوابیدیم ساعت 11 همگی بلند شدیم. بدو بدو صبحانه خوردیم اخه روز اخر بود و دست دیانا به کعبه نخورده بود و بابا اصغر هم اعمال مستحبی رو انجام نداده بود. دوباره برای نماز ظهر همگی رفتیم بیت الله. اینکه می گم بهترین روز واسه اینه که بهترین صحنه ها برامون خلق شد. برا نماز مردم رو از حجر اسماعیل میندازن بیرون و اونجا رو میشورن . قشنگ دستت به کعبه خورد ، بعد اوردیم شما و دانیال رو حجر اسماعیل درست زیر ناودان طلا که هرچه حاجت داشته باشی براورده میشه نشستین. انگار این شرطه ها مارو نمیدیدن !!! دل سیر نماز خوندیمو شما هم با دست های کوچکت دعا کردی. عکس ها، زیبایی صحنه هارو نشون میدن.

 ورود دیانا به بیت الله

 

 

نشستن دیانا روی حجر اسماعیل!!! داخل حجر رو دارن میشورن

 

دانیال عزیز خاله در حال راز و نیازقلب

بهترین عکس

راز و نیاز دو طفلان مسلم ! زیر ناودان طلاییقلب

حالا به مامان حق میدی بگه بهترین روز سفرمون بود .

زیباترین صحنه

دستهای کوچک ، قلبی پاک ، دعا برای عزیزان

 

 

 

و امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چون دلمون از دیدن کعبه سیر نمی شد بعد از شام برای خداحافظی رفتیم به بیت الله . خداروشکر بازم خلوت بود و اینبار انگار اون فطرت خداپرستی توی وجودت فوران کرده بود. طواف رو از سنگ حجرالسود شروع می کنند. دست رو به نشانه ی اجازه از خدا بالا میارن و بلند میگن : الله اکبر

شما هم مثل مردم قشنگ دستت رو بالا برده بودی و هی می گفتی : الله

بعد به خاطر شما یه دور طواف زدیم واقعا حال و هوایی غیر قابل وصف داشت. خودمم باورم نمی شد! رو کرده بودی به سمت کعبه سه بار گفتی : الله ...............(جمله هایی که نمی فهمیدم چیه) همه بهت نگاه می کردن. با زبان خودت با خدا صحبت می کردی مامانی؟؟قلب قبول باشه حجت حاجی کوچولو. اینبار دستت که رسید به کعبه قشنگ خودت کعبه رو  بوس کردی!! ای جاااااااااااااااااااااااااانم.

ساعت یک نصفه شب قرار بود راهی جده بشیم .درست سه بار پاشدیم بیایم هتل بازم یه گوشه دیگه نشستیمو به کعبه  نگاه کردیم. اخر سرم ساعت 12:40 دلمونو اونجا جا گذاشتیم و برگشتیم.

 

 

 

 

 

 

 

 اینا هم حاجی کوچولو های کاروانند

امیر حسین - محمدرضا - دیانا - دانیال

 

 

حجت قبول باشه حاجی کوچولو

قلب

[ جمعه 15 فروردين 1393 ] [ 11:21 ] [ مامان دیانا ]
[موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد